تبليغاتX
ستاد شانزده آذر - رفیق خوش آمدی!!!!

ستاد شانزده آذر

پیش بسوی شانزده آذر86

بهروز عزيز

 

 

 

۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷

بهروز عزيز با وجود اينكه هيچوقت نديدمت خيلي دلم تنگه برات يك هفته از آزاديت گذشت يك هفته است كه رفقا جون تازه اي گرفتند آمدنت آغاز راهمان است خوشحالي وصف ناپذيري هنوز در وجودمان است اين احساس زيباي درونمان را مديون تو هستيم چونكه ماهها بود لبخندي بر روي لبهايمان ديده نمي شد هميشه نگران بوديم و دلواپس.

هنوز هم آمدنت را به هم تبريك مي گوييم يك هفته است كه شوق برگشتن تو به وصعت تمامي دنيا وجودمان را گرفته از تهران تا سنندج، از تبريز تا اصفهان، از مشهد تا تركيه، از مازندران و اهواز تا شهرهاي سوئد، آلمان، بريتانيا، نروژ، تا دانمارك...

اما در كنار اين همه خوشحالي هنوز دلم تنگ است دلم مي خواهد باز نصف شب صداي زنگ تلفن بيدارم كند و رفيقي نازنين قبل از شنيدن ناسزاي من خبر آزادي پيمان. فرهاد و علي را هم بدهد و من بي اختيار جيغ بكشم و گوشي تلفن را غرق بوسه كنم.

بارها "مفهوم رهايت" را خوانده ام٫ گفتي كه "انسان سعي كند خود را بعنوان انساني يگانه و تكرار ناپذير بيافريند" اكنون تو خود همان يگانه و تكرار ناپذيري امروز ديگر بهروزها تنها متعلق به خود نيستند بلكه متعلق به طبقه ستمديده جامعه٫ متعلق به چشمان پر از غم و اميد كودكان خياباني و كار و زنان مظلوم و بي پناه و متعلق به قربانيان نظام كثيف سرمايه داري هستند .

در بند شدنت خيلي چيزها ياد گرفتيم و با آمدنت خيلي چيزها تغيير كرد با در بند بودنت "مفهوم رهايي" را فهميديم و براي بدست آوردن آن متحد و استوار دستها را در دست هم گره كرده ايم و تو رهبر اين دستان گره خورده و استوار هستي به بودنت افتخار ميكنيم و اين خوشحالي و غرور را با بيرون كشيدن رفقاي ديگر صد چندان مي كنيم و بار ديگر فرياد خوشحالي ما سراسر دنيا را فرا مي گيرد.

ما به داشتن اين رهبر خوشنام و محبوب افتخار مي كني

ا. سعيدي

از: " مصي " 

يه گپ كوچولو با بهروز و بچه ها !

بهروز عزيزم ! بالاخره آزاد شدي! بالاخره از اوين اوومدي بيرون! .نمي دوني چقدر خوشحاليم رفيق.5 ماه اذيتت كردن  شكنجه ت كردن  جوري كه مجبور شدي يه خودكشي نافرجام رو از سر بگذروني! ولي نتونستن بشكننت.نتونستن سرت خم كنن  و وادار به تسليمت كنن.محكم واسادي و فرياد زدي  زانو نمي زنم حتا اگه سقف آسمون ازقدم كوتاه تر بشه! ! ما كه از روز اول مي دونستيم  اوونا بودن كه نمي دونستن و فكر مي كردن تو شكستني هستي و تسليم ميشي.الان كه بر ميگردم و به عقب نگاه مي كنم سرشار از شادي ميشم! مي دونم تو و بچه ها ي  ديگه شكنجه شدين. مي دونم چنان شكنجه تون كردن و چنان داغونتون كردن كه هنوز هم بعداز اين همه مدت نمي توني راحت بشيني و راه بري حتا! مي دونم پيمان رو هم داغونش كردن.علي كانتور رو هم مي دونم.ويكي و مجيد و مهدي و انوشه رو هم مي دونم!ولي بازم سرشار از شادي ام! چون سربلند اوومدين بيرون.چون آگاه ترو قوي تر اوومدين بيرون و ايمان و اعتقادتان به راهمان بيشترو عاشقانه تر شده! سرشارم چون اوونا هيچي به دست نياوردن و ما داشته هامان بيشتراز قبل شد.هيچي ام اگه به دست نمي آورديم همين كه جنب ش مون فريادهاي سرخمون تثبيت شد و همه ي دنيا در برابر اراده مون به رهايي بشر سر احترام فرو آورد دست آورد عظيميه.همين كه تو اين پروسه ي 5 ماه هم تك تك بجه ها و هم جنبشمون پخته تر شد يك گام به جلو بزرگه  قد هزار گام تحكيمياو ليبرالهاو راستاو اصلاحات چيا  وقتي كه به عقب بر مي دارن!!! رفيق قهرمانمون ! (مي دونم الان با اوون صداي قشنگت ميگي بابا مصي ! رفيق جان! ما كه قرار بود قهرمان سازي نكنيم كه؟!) وقتي اوون  تو بودي سنگرت رو خالي نكرديم.تموم بچه ها با چنگ و دندون ازچيزايي كه تو اين چند سال به دست آورديم(و سهم عظيمي ازون و بزرگترين قاچش مال تلاش خسته گي ناپذيرو شبانه روزي توه)دفاع كردن.حتا يكي شون هم  يه اپسيلون كوتاه نيومد!از آنا تا ميلاد.ازآرش تا سروش از بهزاد تا مرتضي.همه و همه.

بهروز جان! نه تنها سنگر آزادي و برابري رو خالي نكرديم كه با اوومدنت چنان تواني گرفتيم كه اين سنگرو در كوتا مدت عميق ترو وسيع ترش مي كنيم.

تو اين مدت خيلي چيزا ياد گرفتيم رفيق.ياد گرفتيم كه بزرگترين اسلحه مون دست هاي در هم قلاب شده مون و تلاش جمعيمونه.ياد گرفتيم كه بزرگترين پشتوانه مون عقبه مونه و طبقه اي كه بهش تكيه داديم و براش مي جنگيم !ياد گرفتيم كه فوري ترين كارمون تلاش هر روزه و پيوسته مونه چيزي كه تو سال هاست انجامش ميدي و بعضي از ما نخواستيم يا نتونستيم.بعضي وقتا به محض اينكه ازمون جدا ميشدي يا از خونه مي زدي بيرون بابچه ها پش سرت صفحه مي  ذاشتيم!!! و ازون همه توان و انرژيت ازخستگي ناپذيريت و از خواب زدن هاي مكررت شوكه مي شديم . ولي بالاخره مجاب شديم كه بايد براي تغيير  براي بهترشدن زندگي بشر براي برداشتن اختلاف طبقاتي براي نابودي تن فروشي و كار كودكان و بالاخره براي ساختن دنيايي  بهترو  انساني تر بايد شب و روز تلاش كرد و  مث تو بود

بهروز جان! حتما مي دوني كه من نميتونم حالا حالاها ببينمت! ولي ميخوام بهت بگم كه ديگه تا لنگ ظهر نمي خوابم !! كه مجبور شي بدون خوردن صبحونه و خدا حافظي از خونه م بزني بيرون و بري دنبال ساختن يه دنياي بهتر. خيلي وقته كه من هم مث بچه هاي ديگه فهميدم كه بايد شب و روز كار كرد و از خوا ب و خوراك هم زد. اينو  من يكي از تو ياد گرفتم رفيق جان!

بهروز جان! دلم برات تنگ شده! برا اوون  رووزاي خوب.برا خنده هات. برا گير دادنات و البته اس ام اس هات !! دلم برا اوون  جمع هاي صميمي و عاشقانه تنگ شده. دلم برا نق زدن و  كل انداختن با آناهيتا تنگ شده.برا مسخره بازي و شوخي و خنده با مجيد و پيمان.دلم لك زده كه با كاوه...كنيم و بزنيم زير گريه! دلم لك زده برا خنده و سرو صداهاي ويكي و انوشه.برا اداها و فيلم هاي ممد پوري و البته قلب مهربون و عاشقش!.برا جدي بازي هاي  بيتاي عزيزم.برا ام پي تري پيچوندناي حامد! برا پاكي مهدي و ساناز.برا امير دوست داشتني برا روزبه و مينا برا امين فوئرباخ! و بيشتر از همه برا خودت رفيق جان! دلم لك زده برا تمام روزايي كه با هم داشتيم. دوست دارم يه بار ديگه رييس  دانا رو عصباني كنم و بخواد بزنه منو و تو نيشت تا بناگوش باز شه و بهم بخندي!

دلم برا تمام گذشته تنگ شده چون تمام خاطراتم با شريف ترين و انسان ترين آدمها عجين شده! كسايي كه تموم حم وغمشون ساختن يه دنياي انساني و آزادو برابره برا ساختن يه دنياي بهتره.دلم برا اوون  دنياي بهتر تنگ شده! هرچند نيومده هنوز  ولي با حضور و وجود اين آدما زودتر مياد حتما!

رفيق بهروز! خيلي طولاني و درهم برهم و خصوصي و بعضي وقتا كسل كننده شد نوشته م ولي نمي خوام اديتش كنم و كاريش كنم چون هم خسته م هم ديشبو نخوابيدم!(حال كردي؟!). اين همه رو نوشتم كه بگم ما در  راهمون راسخ تراز گذشته شده ايم. ما تمام شدني نيستيم! نه كه نيستيم بلكه توو روزايي كه نبودي تعدادمون چندين و چند برابر گذشته شده! الانم كه تو برگشتي پيش رفقات با روحيه تر از گذشته به جنگ نابرابري و ارتجاع مي ريم.به جنگ نظام نابرابر و ضد بشري اين دنياي آلوده  اين دنياي واروونه.

بهروز عزيزبه جمع رفقات خوش اوومدي!

....

درباره دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب

امین قضایی : جنبش دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را با اعضایش نمی شناسند ، شناسنامه این جنبش ، همان کارنامه ی درخشان این جنبش  و  فعالیت های مبارزاتی آن است. پس خیلی ساده استدلال می کنم که بنابر واقعیت فوق الذکر، دستگیری گسترده ی اعضای این جنبش نیز به سرکوب همیشگی و نابودی این جنبش منجر نخواهد شد.

این جنبش چیزی بیش از اعضای آن است.  شیوه ی رشد آگاهی پراتیکی در جامعه نیز به همین نحو است. آگاهی پراتیکی ، ماحصل تاملات اندیشمندانه ذهنیت های روشنفکر نیست بلکه ضرورتی است که از شیوه ی زیست  و تولید انسانها برمی آید. بنابراین آگاهی که از ضرورت تولید و معیشت انسانها برآمده باشد ، با هیچ سانسور و اختناقی از بین نخواهد رفت. آگاهی پراتیکی چیزی بیش از سوژه های حامل آن است. اگر من از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب دفاع می کنم همین دلیل مشخص و ساده را دارد. دلیل من یک کلمه است : ضرورت آن.

برای مثال دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ، به شیوه تشکیلات نوظهور هوچی گر اما بی خطر برآمده از جریانات چپ سنتی و نیمچه سوسیالیستی، با یک اعلام موجودیت در فضای مجازی ، فعالیت خود را آغاز نکردند. حتی سایت رسمی آن ،سایت آزادی و برابری ، بعد از چند سال و آنهم به جهت ضرورت تبلیغات برای رهایی رفقای دستگیر شده ، پا گرفت. شاید بتوان این را یک اهمال دانست اما واقعیتی را هم نشان می دهد. این جنبش درست در قلب جریان مبارزات دانشجویی با نگاهی رهایی بخش شکل گرفته است. ابتدا  در مراسم روز دانشجو در سالهای 82 و 83 با نفی جنبش اصلاح طلبی ،  به ضرورت نگاه دانشجویان را از حاکمیت به سوی مردم متوجه می کند. این ضرورتی بود که دانشجویان پس از سرکوبهای 18 تیر 78 بدان پی برده بودند اما جهت یابی مشخصی نداشتند و هنوز بازیچه ی جناحهای حاکمیت بودند. سپس در مراسم  سالهای 84 و 85 ، شعارهای مشخص اکثریت مردم ، یعنی طبقه ی کارگر را نمایندگی کرده و جنبش دانشجویی را در پیوند با جنبش زنان و کارگران ، معرفی می کند. این تعریف مشخصی از وجه سیاسی جنبش دانشجویی است. پس از استقلال جنبش دانشجویی از بازی های سیاسی درون حاکمیت ،ضرورت مبارزه ، دانشجویان چپ رادیکال را به سوی تعریف سیاست رهایی بخش برای جنبش دانشجویی کشاند. در نهایت در 13 آذر سال 86 ، آکسیون مستقل جنبش چپ دانشجویی با شعارهای "دانشگاه ، پادگان نیست" و "نه به جنگ" ،  همزمان استقلال جنبش چپ را از جناحهای راست اپوزوسیون و حاکمیت  اعلام می کند. اینها مقالات تحلیلی و تئوریک چند تا روشنفکر و وبلاگ نویس نبودند بلکه درست وسط صحن دانشگاه نوشته شدند ، اجرا شدند و برای آنها هزینه پرداخت شد. دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب هم از ابتدا درک درستی نسبت به مسیر طی شده نداشتند ، ضرورت حاصل از مبارزه ، آنان را برای قدمهای بعدی آگاه نمود. اولین گام نفی سیاست حاکمیت است ، گام بعدی نفی سیاست های طبقه حاکم است چه پوزوسیون و چه اپوزوسیون. بنابراین مبارزه در جهت افشای جنگ طبقاتی فقط یک ادبیات چپ گرا نیست بلکه کشاندن مطالبات و شعارها برعلیه یک جناح از حاکمیت ( بخشی از طبقه حاکم)، به سوی کلیت طبقه ی بورژوازی است.

در حالیکه روشنفکران چپ سنتی و راست لوس آنجلسی تازه به این کشف شگرف نائل آمده اند که رژیم اصلاح پذیر نیست ، دانشجویان چپ رادیکال از چند سال پیش ،ضرورت شکست اصلاحات را نه تنها در نظریه که در صحنه اعتراض دانشجویی اثبات  کردند. در آنزمان ما چند دانشجوی مارکسیست به نظر می رسیدیم که از پر کردن نشریه دانشجویی شان  با عکس های لنین و مارکس راضی بودند. اما این فقط تصویر پوچی بود که حاکمیت و وزارتخانه های آموزش عالی و اطلاعات عالی تر، خود را با آن گول می زدند. نه آنها  ونه جناح راست دانشجویی نمی دانستند این دانشجوها ناگهان از کجا پیدا شده اند ، نمی دانستند چون آنها هیچ درکی از مفهوم "ضرورت" ندارند.اما امروزه توانایی تئوریک دانشجویان چپ رادیکال در گسست از چپ سنتی و بازنگری انتقادی بر آنها  و اتخاذ استراتژی های درست و مقتضی در عرصه ی عمل کاملا ثابت شده است .یوسف اباذری ، استاد دانشگاه تهران ،بلافاصله چند تا شاگرد بی سواد و خرفتش را مامور کرد تا در عرصه بحث و با فضل فروشی ، حاصل فعالیت های ما را تنها شور جوانی  ونه شعور طبقاتی قلمداد کنند. بی شک چه در عمل و چه در نظریه ( بی آنکه خود را وارد مباحث فضل فروشانه و ابلهانه آکادمیکی کنیم.) جواب دندان شکنی به آنها داده ایم. در مراسم روز دانشجو در سال 85 بود که جریان راست دانشجویی و تحکیم وحدت  از عقب ماندگی خود در نظریه و عمل از چپ به ناله افتاد و التماس کنان دست به دامان علی افشاری شدند تا از آمریکا ، چپ را فرصت طلب و "آکسیون خراب کن" معرفی کند. همین ناله ها  را هم  سال بعد از خبرنامه امیر کبیر  یا در نظریه پردازی ِ بچه محله ای قوچانی و دارو دسته اش در "شهروند امروز" شنیدیم. این ناله ها  ، که در واقع استدعایی بود به سوی درگاه سرکوب حکومت ، بی دلیل نبود ؛ آنها بدنه ی دانشجویی و زمین مبارزه را از دست داده بودند. در هر حال این گلایه ها ارزشی بیشتر از بهانه های مربیان فوتبال بعد از باخت نداشت. آنها "ضرورت " تاریخی خود را از دست داده بودند.  بورژوازی فرهنگی جمهوری اسلامی از کیهان تا شهروند امروز ، برای تولید مشروعیت همانقدر خرفت است که بورژوازی رژیم پیشین .

طیف چپ رادیکال نه از زیرزمین بر طبقه ی کارگر نازل شده است و نه از آسمان. آن بخشی از مبارزات طبقه ی کارگر است. کسانی که رفقای مرا شکنجه کردند بهتر است بدانند  اگر این جنبش از زمین ضرورت ِ مبارزه طبقاتی نیرو  می گیرد پس حتی نابودی و سرکوب کامل این جنبش ، به معنای نابودی ضرورت این جنبش نخواهد بود. حتی اگر فردای روزی ، دانشجویان آزادی خواهی و برابری طلب وجود نداشته باشد ، آزادی خواهی و برابری طلبی از بین نخواهد رفت. دانشجویان ، مانند قماش و دستجات شما با زر و زور خریداری نشده اند که با تشری پراکنده شوند. چه آنکه دیدیم چاقوی اتهامات شما دسته ندارد و آنچه قرار بود تشکیلاتی از هم پاشیده  و سرکوب شده از آب در آید ، به پرچمی سرخ تبدیل گشت که در سراسر دانشگاه های ایران به اهتزاز در آمد.دانشجویان به مانند  آنته هیولای اسطوره های یونانی از زمین ضرورت نیرو می گیرند ، دستگیری گسترده ی و جنون آمیز رژیم ، آنها را در کار خویش راسخ تر ساخت. آنها اگر زمین بخورند نیرومندتر برخواهند خاست.

اگر آزادی وبرابری پرچمی است برای اتحاد ، پس تمامی دانشجویان می توانند با طرح مطالبات و شعارهای سیاسی مشخص آن ، به عنوان بخشی از بدنه دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ، در مسیر آزادی گام بردارند. در این باب نه کارت عضویتی توزیع می شود و نه تشکیلاتی سازمان یافته می شود. عینیت این جنبش بیش از هرچیزی ، در مسیر رهایی بخشی است که در این برهه حساس سیاسی پیش پای جامعه گذارده می شود.مسیری که می بایست در میان سرکوب داخلی و تهاجم خارجی راه خود را بگشاید و اولین قدم اتحاد و شکل گیری جنبش های مستقل کارگری ، دانشجویی و زنان است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهشید مرادی  |