پیش به سوی 16 آذر
مدتي نيز عضو هيئت مديره انجمن زيست محيطي كامياران (ئاسك) بودهام و از سال 1384 نيز با آغاز فعاليت مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران به عضويت آن درآمدم.
در مرداد 1385 براي پيگيري مسئله درمان بيماري برادرم كه از فعالين سياسي كردستان ميباشد به تهران آمدم و دستگير شدم. در همان روز به مكان نامعلومي انتقال داده شدم.
زيرزميني بدون هواكش، تنگ و تاريك بردند، سلولها خالي بود نه زيرانداز نه پتو و نه هيچ شي ديگري آنجا نبود. آنجا بسيار تاريك بود مرا به اتاق ديگري بردند. هنگامي كه مشخصات مرا مينوشتند از قوميتم ميپرسيدند و تا ميگفتم "كُرد" هستم به وسيله شلاق شلنگ مانندي تمام بدنم را شلاق ميزدند. به خاطر مذهب نيز مورد فحاشي، توهين و كتككاري قرار ميدادند. به خاطر موسيقي كُردي كه روي گوشيم موبايلم بود تا ميتوانستند شلاقم ميزدند. دستهايم را ميبستند و روي صندلي مينشاندند و به جاهاي حساس بدنم ... فشار وارد ميكردند و لباسهايم را از تنم به طور كامل خارج ميكردند و با تهديد به تجاوز جنسي با چوب و باتوم آزارم ميدادند.
پاي چپ من در اين مكان به شدت آسيب ديد و به علت ضربههاي همزمان به سرم و شوك الكتريكي بيهوش شدم و از هنگامي كه به هوش آمدم. تا كنون تعادل بدنم را از دست دادهام و بياختيار ميلرزم، پاهايم را زنجير ميكردند و به وسيله شوك الكتريكي كه دستگاهي كوچك و كمري بود به جاهاي مختلف و حساس بدنم شوك ميزدند كه درد بسيار زياد و وحشتناكي داشت بعدها به بازداشتگاه 209 در زندان اوين منتقل شدم. از لحظه ورود به چشمانم چشمبند زدند و در همان راهروي ورودي (همكف، دست چپ بالاتر از اتاق اجراي احكام) مرا به اتاق كوچكي بردند كه در آنجا نيز مرا مورد ضرب و شتم (مشت و لگد) قرار دادند. روز بعد به سنندج منتقل شدم تا برادرم را دستگير كنند. در آنجا از لحظهي ورود به بازداشتگاه با توهين و فحاشي كردن و كتككاري روبهرو شدم. مرا به صندلي بستند و در اتاق بهداري از ساعت 7 صبح تا روز بعد همانگونه گذاشتند. حتي اجازهي دستشوئي رفتن نيز نداشتم. به گونهاي كه مجبور شدم خودم را خيس كنم. بعد از آزار و اذيت بسيار دوباره مرا به بازداشتگاه 209 منتقل كردند. در اتاقهاي طبقهي اول (اطاقهاي سبز بازجويي) مورد بازجويي و كتك و آزار و اذيت قرار دادند.
در 5 شهريورماه 1385 به علت شكنجههاي بسيار ناچاراً مرا به پزشك بردند كه در طبقه اول و در مجاورت اتاقهاي بازجويي قرار داشت كه پزشك آثار كبودي و شكنجه و شلاق زدنها را ثبت كرد كه آثار آن در كمر، گردن، سر، پشت، ران، پاها كاملاً مشهود بود. مدت دو ماه شهريور و مهرماه در سلول انفرادي شماره 43 بودم. كه چون شدت شكنجهها و اذيت و آزار خارج از تصور و بسيار زياد بود مجبور شدم 33 روز اعتصاب غذا نمايم و هنگامي كه خانوادهام را تهديد و احضار ميكردند براي رهايي از شكنجه و اعتراض به اذيت و فشار بر خانوادهام خودم را از پلههاي طبقهي اول پرت كردم تا خودكشي نمايم. مدت نزديك به يك ماه نيز در سلول انفرادي كوچك و بدبويي در انتهاي طبقه اول (113) حبس بودم. كه در اين مدت اجازهي ملاقات و تلفن با خانواده را نداشتم. در مدت 3 ماه انفرادي اجازه هواخوري را هم نداشتم و سپس به سلول چند نفره شماره 10 (راهرو) منتقل شدم و 2 ماه نيز در آنجا بودم. اجازه ملاقات با وكيل يا خانواده را نيز نداشتم.
در اواسط ديماه از 209 تهران به بازداشتگاه اطلاعات كرمانشاه واقع در ميدان نفت انتقال داده شدم در حالي كه نه اتهامي داشتم و نه تفهيم اتهام شدم. بازداشتگاهي تنگ و تاريك كه هر گونه جنايتي در آن ميشد.
همه لباسهايم را در اتاق بيرون آوردند و بعد از ضرب و شتم لباسي كثيف و بدبو به من دادند و با ضرب و شتم مرا از راهرو و بازداشتگاه به اتاق افسر نگهباني و از آنجا به راهرو ديگري كه از در كوچكي وارد ميشد بردند. سلول بسيار كوچكي كه در واقع از همه كس مخفي بود و صدايم به جايي نميرسيد. سلول تقريباً يك متر و شصت سانتيمتر در نيم متر بود. دو لامپ كوچك از سقف آويزان بود. هواكش نداشت. آن سلول قبلاً دستشوئي بود و بسيار بدبو و سرد. يك عدد پتوي كثيف در سلول بود. هنگام بيدار شدن بياختيار سرت به ديوار ميخورد . اتاق سرد بود. براي نفس كشيدن مجبور بودم صورتم را روي زمين بگذارم و دهانم را به زير در نزديك بكنم تا نفس بكشم و هنگام خواب يا استراحت هر ساعت چند بار با صداي بلند در را ميزدند تا از استراحت جلوگيري كنند و يا لامپهاي كوچك را خاموش ميكردند. دو روز بعد از ورود مرا به اتاق بازجويي بردند و بدون هيچ سئوالي مرا زير ضربات مشت و لگد گرفتند و توهين و فحاشي كردند. دوباره مرا به سلول بردند صداي راديويي را تا آخر باز ميگذاشتند تا قدرت استراحت و تفكر را از من بگيرند در 24 ساعت 2 بار اجازه دستشويي رفتن داشتم. ماهي بكبار نيز اجازه استحمام چند دقيقهاي داشتم. شكنجههايي كه در آنجا ميشدم مثل:
1. بازي فوتبال: اين اصطلاحي بود كه بازجوها به كار ميبردند، لباسهايم را از تنم در ميآوردند و چهار، پنج نفر مرا دوره ميكردند و با ضربات مشت و لگد به همديگر پاس ميدادند. هنگام افتادن من روي زمين ميخنديدند و با فحاشي كتكم ميزدند.
2. ساعتها روي يك پا مرا نگه ميداشتند و دستهايم را مجبور بودم بالا نگه دارم هرگاه خسته ميشدم دوباره كتكم ميزدند. چون ميدانستند كه پاي چپم آسيب ديده بيشتر روي پاي چپم فشار ميآوردند. صداي قرآن را از ضبط صوت پخش ميكردند تا كسي صدايم را نشنود.
3. در هنگام بازجويي صورتم را زير مشت و سيلي ميگرفتند.
4. زيرزمين بازداشتگاه كه از راهروي اصلي به طرف در هواخوري پلههاي آن با زباله و ريزههاي نان پوشانده ميشد براي اينكه كسي متوجه آن نشود، اتاق شكنجه ديگري بود كه شبها مرا به آنجا ميبردند، دستها و پاهايم را به تختي ميبستند و به وسيلهي شلاقي كه آنرا "ذوالفقار" ميناميدند به زير پاهايم، ساق پا، ران و كمرم ميزدند. درد بسيار زيادي داشت و تا روزها نميتوانستم حتي راه بروم.
5. چون هوا سرد بود و فصل زمستان، اتاق سردي داشتند كه معمولاً به بهانه بازجويي از صبح تا غروب مرا در آن حبس ميكردند و بازجويي هم در كار نبود.
6. در كرمانشاه نيز از شوكهاي الكتريكي استفاده ميكردند و به جاهاي حساس بدنم شوك وارد ميكردند.
7. اجازه استفاده از خميردندان و مسواك را هم نداشتم، غذاي مانده و كم و بدبويي به من ميدادند كه قابل خوردن نبود.
در اينجا نيز براي فشار وارد كردن به من اجازه ملاقات ندادند و حتي دختر مورد علاقهام را نيز دستگير كردند. براي برادرهايم مشكل ايجاد ميكردند و آنها را بازداشت ميكردند. به علت سلول و پتو و لباسهاي غيربهداشتي كثيف و بدبو. دچار ناراحتي پوستي (قارچ) شدم و حتي اجازه ديدن پزشك را هم نداشتم. به علت فشار شكنجهها مجبور شدم. كه 12 روز اعتصاب غذا نمايم. 15 روز آخر بازداشتم سلولم را عوض كردند و به سلول بدبوتر و كثيفتري كه هيچگونه وسيله گرمايي نداشت انتقال دادند. هر روز مورد فحاشي و هتاكي قرار ميگرفتم حتي يكبار به علت ضربههايي كه به بيضههايم زدند بيهوش شدم. شبي نيز لباسهايم را در همان شكنجهگاه (زيرزمين) در آوردند و به تجاوز جنسي تهديدم نمودند و ... براي رهايي از شكنجه چند بار مجبور شدم. كه سرم را به ديوار بكوبم. مرا وادار به اعتراف به مسائل عاطفي و روابط ... وادار ميكردند. صداي آه و ناله سلولهاي ديگر مرتب شنيده ميشد و حتي گاهاً بعضي اقدام به خودكشي مينمودند.
28 اسفندماه به تهران بازداشتگاه 209 منتقل شدم و هر چند به سلول جمعي 121 منتقل شدم ولي باز اجازه ي ملاقات نداشتم. هنوز فشارهاي روحي ـ رواني مانند بازداشت خانواده و جلوگيري از ارتباط با آنها، فحاشي، هتاكي و ... بر من وارد ميكردند.
پروندهام بعد از ماهها بلاتكليفي خردادماه 86 به دادگاه انقلاب شعبه 30 فرستاده شد. بازجوها تهديد ميكردند كه نهايت سعي آنها گرفتن حكم اعدام يا زنداني درازمدت ميباشد. و در صورت اثبات بيگناهيم در دادگاه و آزادي در بيرون از زندان تلافي!؟ ميكنند. نفرت عجيبي كه از من به عنوان يك كُرد، ژورناليست و فعال حقوق بشر داشتند. با وجود همهي فشارها از شكنجه دستبردار نبودند.
دادگاه عدم صلاحيت رسيدگي به پرونده را در تهران اعلام نمود. و رسيدگي پرونده را به سنندج واگذار نمود. با هر بار حمايت مردمي و سازمانهاي حقوق بشر از من و اعتراض به بازداشت و شكنجههاي قانوني آنها عصبانيتر ميشدند و فشارها را بيشتر ميكردند. در شهريورماه 86 به بازداشتگاه سنندج منتقل شدم جايي كه برايم "كابوس وحشتناكي" شده كه هيچگاه از ذهنم و زندگيم خارج نخواهد شد. در حاليكه طبق قانون خودشان من اتهام جديدي نداشتم. از همان لحظه ورود كتككاري و آزار و اذيت جسمي و روانيام آغاز شد.
بازداشتگاه ستاد خبري سنندج يك راهرو اصلي و 5 راهرو مجزا داشت كه در آخرين راهرو و آخرين سلول مرا جاي دادند. جايم را مرتب عوض ميكردند تا روزي رئيس بازداشتگاه همراه چند نفر ديگر مرا بدون دليل ضرب و شتم نمودند و از سلول خارج نمودند روي پلههايي كه 18 پله بود به زيرزمين و اتاقهاي بازجويي منتهي ميشد با ضربهاي كه بر بالاي پلهها از پشت به سرم وارد نمودند به زمين افتادم و چشمانم سياهي رفت با همان حالت مرا از پلهها به پائين كشيده بودند، نميدانم چگونه 18 پله مرا به پائين آورده بودند. چشمانم را باز كردم. درد شديدي در سر و صورت، پهلويم احساس ميكردم با به هوش آمدنم دوباره مرا زير ضربات مشت و لگد گرفتند و بعد از يك ساعت كتككاري دوباره مرا كشان كشان از پلهها بالا كشيدند و به راهروي دوم و سلول كوچكي بردند و به داخل آن پرت كردند. و 2 نفر باز هم مرا زدند تا مجدداً بيهوش شدم. هنگامي كه به هوش آمدم كه صداي اذان عصر را ميشنيدم. صورت و لباسهايم خوني بود. صورتم متورم شده بود. تمام بدنم سياه و كبود شده بود.
قدرت حركت كردن نداشتم بعد از چند ساعت به زور مرا به حمامي انداختند تا صورت خونين و لباسهايم را تميز كنم. لباسهاي خيسم را تنم كردند و به علت وخامت جسميم ساعت 12 شب چند نفر از روساي اطلاعات در حالي كه چشمانم را بسته بودند وضيعت وخيم جسميام را ديدند. و فرداي آن روز مجبور شدند مرا به پزشكي خارج از بازداشتگاه و مستقر در زندان مركزي نشان دهند. به علت آسيبديدگي دندانها و فكم تا چند روز قدرت غذا خوردن هم نداشتم. شبها پنجره سلول را باز ميكردند تا سرما اذيتم كند. به من پتو نميدادند به ناچار مجبور بودم موكت را دور خود بپيچم . اجازه هواخوري ، ملاقات و تلفن نداشتم و بارها و بارها در اتاقهاي بازجويي واقع در زيرزمين مورد ضرب و شتم قرار ميگرفتم. مجبور شدم 5 روز اعتصاب غذا نمايم. بارها سرم را به ديوارهاي زيرزمين ميكوبيدند. و از زيرزمين تا سلول با ضربات مشت و لگد ميبردند. هيچ اتهامي نداشتم نه دركرمانشاه و نه در سنندج.
شكنجه مشهور "جوجه كباب" اصطلاحي بود كه رئيس بازداشتگاه اطلاعات سنندج به كار ميبرد و اكثر شبهايي كه خودش آنجا بود انجام ميداد. دست و پا را ميبست و كف زمين ميانداخت و شلاق ميزد.
صداي گريه ها و ناله هاي زندانيان ديگر كه اكثراً دختر بودند شنيده ميشد و روح هر انساني را آزار ميداد . شبها پنجرهها را باز ميگذاشتند، لباسهايم را در دستشويي كه در زيرزمين بود بعد از كتككاري خيس ميكردند و به همان صورت مرا به سلول ميبردند ، به علت سردي هوا مجبور بودم خودم را لاي پتوي كثيف سلول بپيچانم.
نزديك به 2 ماه نيز در انفراديهاي سنندج بودم، پروندهام در سنندج نيز عدم صلاحيت رسيدگي گرفت و دوباره به تهران منتقل شدم. نزديك به 8 ماه انفرادي آزارهاي جسمي و روحي در اين مدت. روي جسم و اعصاب و روانم تاثير بسيار بدي گذاشته. بعد از يك شب بازداشت در 209 به اندرزگاه 7 زندان اوين در جايي كه مواد مخدر سرگرمي زندانيان محسوب ميشود منتقل شدم و از 27 آبان به زندان رجايي شهر زنداني كه در طبقهبندي سازمان زندانها متعلق به زندانيان خطرناكي چون قتل، آدمربايي و سرقت مسلحانه و ... منتقل شدهام.
با احترام
فرزاد كمانگر
2 آذر 1386
زندان رجائي شهر كرج
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by 16azar86.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM